و اينک... وداع
سامولیم...
داشیا...آبجیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
بعد اون کار کیثیفی که انجووم داتیم دیگه روومون نیمیشه بیایم...
فقت این آخرین آپُ رفتیم تا یه تشکور از همه اونائی که این چند وخته با من بووتن بوکونم...
ما رو تحمل کرتین...
از داش اصغر که تو آرزوی دیدن دووبارش مردیم...داش سلیمون که بهش بد کریم ،خیلی بد کردیم...داش محسن که خیلی بهش مدیوونیم...و داش اوومیت که برا همیشه شرمندش میمونیم...داش امین بچه مایه دار اکباتان...داش شهرام عاشق...داش فرساش گول...و داش حمید عقشی...
از آبجـــــــــــــــــــــــی مونای خووبم...از آبجی بی نووم نازنین...از آبجی یکای تک...آبجی بهاره گل...آبجی بیتای بی همتا...
از بر و بچ قرمز و منگولستون...
از همه و همه تشکور میکونم و از همه حلالیت می طلبیم...
هر کسی که یادم رفت اسمشو بگم هم مدیونم بهش...
این شعرُ که به عونوان آخرین کلوممون میاریم هیش وخت دوس نداشتم ولی نیمیدونم چرا یه چیزی تو دلم میگه بیارش...
یه کم طولانیه ولی دووس دارم همتون بُخونینش...
جام می پر ز شراب...
روز اول همه عاشق بودند؛
آدم قصه ما ، عاشق چشمان سیاه حوا
و خدا عاشق مخلوق خودش
همه عاشق ، همه مفتون
همه لیلی ، همه مجنون
نه فراموشی و تنهایی و بیداد؛
ونه درد و ، و نه فریاد
روز اول همه عالم ما ،
قصه ای بود که نامش دل بود!
نه جهنم ، نه بهشت
ونه نفرت ، نه رذالت ،نه شقاوت ، نه حسادت به سرشت
لیک،آن دم پس پرده ،دگری چیز دگر را بنوشت !!
وخدا در پی چیزی می گشت:
پی یک وسوسه شیطانی !
پی یک حادثه پر ز گناه!
پی یک رابطه پنهانی!
و هماندم که خدا، قصد یک بازی کرد:
قصد بازی سیاه،
همه میدانستند:
که خدا حاسد این عشق میان من و توست!
همه دلها به سر این بازی،
خسته و افسرده،
بی رمق گشته ز عصیانگری شیطانها
پرده دوم:حال
جام تا نیمه تهی از می ناب...
و جهان مست و خراب...
در میان دل دیوانه و پروحشت شب،
جسدی را دیدم!
غرق و آغشته به خون ،
زیر چنگال شقاوت مدفون،
جگرش را که در آورده به چنگ؟
که بر انداخته بر دامن او ،لکه ننگ؟
نفس آخر خود را انگار،
می کشد در شرر و هاله ودود
بی امید منتظر مرگ نهانیست ،که سراغ تن او می آید!
رگه هایی از خون،
آمده ازپس چشمش بیرون ،
سخت کاویده دل تنگ زمین،
رفته تا ریشه یک گلپایین!
گل سرخ در همه گلهای جهان بی همتاست ....
و جسد، کالبد این دل ماست!
ای خدا بازی و بازیچه دستان توایم!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن پیداست...
عشق هم بی معناست!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در آن ابدی است...
عشق هم چیز بدی است!
در جهانی که تلاقی دل و اشک ،چنین حادثه پست و ضعیفی ست...
عشق هم چیز کثیفی ست!
به درک عشق شده مضحکه عالم ما!
به درک برگ گل سرخ به زیر سم آهن له شد!
به درک مرد صدای فرهاد!
به درک سوخت کتاب حافظ!
به درک رفت نوای نی نالان به خاموشی وهیچ!
به درک دست تو و ،نامردمی با هم گره خوردند...
به درک ما همه عاشق شده ایم...
عاشق رنگ وریا ! عاشق بی خردی !عاشق وسوسه های بی مرز...
به درک ما همه قاتل شده ایم...
قاتل حس بلوغ! قاتل معنی شعر ! قاتل برق نگاهی مشتاق!
عشق را ما کشتیم!
پرده سوم : ابد
و دل شاعر افسرده تهی از امید....
و جهان هستی ، همه خالی ز وفا....
همه در حسرت یک مرگ قریب:
کوهها ، منتظر مرگ صدا!
وزمین! منتظر مرگ خدا!
وخدا منتظر روز جزا!
چه جوابست ما را؟
ما کجا خالی از احساس شدیم؟
ما کجا حادثه برق نگاهی به پشیزی دادیم؟
در کجا حادثه عشق دو آدم گم شد؟
در کجا معنی یک شعر، به تاریکی و خاموشی رفت؟
ما همه قاتل یک برگ گلیم!
ما سزاوار قصاصیم به چشم گل سرخ!
بی سبب میکوشیم ،
که در آییم ز گنداب کتاب تاریخ!
بی سبب می نالیم،
ز قضا و قدر وامر خدا!
بی سبب می گرییم،
که چرا این دل ما همدم و همراز نداشت!
بی سبب می خندیم :
که فلانی به فلانی میگفت سلام!
جای ما ، در ته آغوش جهنم خالیست!
جای ما ، در بغل واعظ پر رنگ وریا!
جای ما ، در پس آن روسپی هفده ساله!
جای ما ، در پس آن کودک ده ساله تریاک فروش!
جای ما ، در پس آن شعله ،کنار دل ما!
جای ما ، در همه جاها خالیست!
گرچه که:
کار ما جلوه ای از کار خداست...
اما،
جای ما در ته آغوش جهنم پیداست !!!!
بای بای همگی...
پادوی نمک نشناس داش اصغر و نووکر بی مروت داش سلیمون و غلووم نمک حرووم داش محسن==> رمضون پتیبل
آهای قِناری...پريدن هنر...
ساموليم...
چه کنيم با اين زمونه...
باس منتظر بمونيم تا بياد...گوفته مياد...مام داريم انتظار ميکشيم....عجيب ها...آدم از هر چی بدش ميات سرش مياد...هر چی به اوسا ميگيم اوسا کريم..باااااا نووکرتم هر بلائی ميخوای سر ما خِراب کون فقت ما رو تو انتظار نشون...ولی مث اينکه ناف ما رو با انتظار بريدن...
حالا به جز کوچی غريب من ديگه راهی ندارم..ما که عمری تو قفس گذرون زمان کرديم يُهو کوچ کردن خيلی سخت برامون....آخه ميگن برک عادت مووجب مرز است...
چه کنيم با اين سرنوشت...
د لامصب بيا ديگه............
هیچ چیز قابل برگشتن نیست
که زمان می گذرد
و زمان واژۀ محدودیت است
همچنان می گذرد....
*
و نمی آید باز
که بسازیم سلامی به لبی
که بگیریم سحررا ز شبی
*
واگر مُرد کبوتر در باد
و اگربغض نشست در فریاد
*
واگر خاطره ای تنها ماند
واگر حرف غمی بر جا ماند
*
واگر سقف دلی در هم ریخت
و سکوتی هیجان را آمیخت
*
و اگرفکر حقیقت پرزد
و گناه هوسی بر سر زد
*
و اگر دست سخاوت کم شد
و اگر روح لطافت غم شد
*
یا که تشویش کلامی را برد
یا ندامت به سوالی برخورد
*
واگر عشق به ویرانه نشست
شیشۀ عمر وفایی بشکست
*
و اگر لحظۀ باران نرسید
فکر آسودگی جان نرسید
یا که خندیدی به اشکی که چکید
*
هیچ چیز قابل برگشتن نیست
که زمان میگذرد
...
روز دکتر موبارک...
وبا و جذام و کرمک..
ايدز و کهير و کورک...
سيفليس و مالت و سرخک...
روز پزشک موبارک...



غريبه غم مخور...من هم غريبم
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
شد خزان گلشن آشنائی
بازم آتش به جان زد جدائی
عمر من ای گل طی شد بر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی بی وفائی
با تو وفا کردم
تا به تنم جان بود
مهر و وفا داری
با تو چه راحت بود
آفت خرمن مهر و وفائی
نوگل گلشن جور و جفائی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم اینست
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم
آه از غم
تو و مه در می به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی نی
من ز فراغت ناله کنم تا کی
تو و می چون باده کشیدنها
من و چون گل جامه دریدنها
ز رقیبان خواری دیدنها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو عاری ز وفاداری
که شیکستی چون گلبرگ عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد حیف
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمیکنی ای گل یک دم یادم
که همچون اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه توانی ناز
کز عشقت سرمستم من
سامولیکم..
همه خوبین....
نووکرتون بازم اوومت...
حالمون گرفته با این خبرای شوم...
مهر امسالُ بایس بریم دانشکده جدید...منظورم همون صد هکتاریه...وای که جهنمیه برا ما ساروی ها...20 کیلومتر بایس بریمُ همونقدم باس برگردیم هر روز...
حیف این دانشکده فسقلی خودمون نبود..به مولا برا ما همین 100 متر هم کافی بوده 100هکتار پیشکششون...
بعد 12 سالُ اینهمه پولی که این بین رفت تو جیبُ شیکم بعضیا ما رو میبرن جایی که هنوز راهش خاکیه...با این پاییزُ زمسون بارونی قشنگ اینجا باس با کشتیُ لباس نجاتُ کلی وسائل غواصی خودمونُ به کلاسا برسوونیم...
خدایا ما رو از دست اینا نجات بده...
درون کوچه قلبم
چه غمگینانه میپیچد
صدای تو که میگفتی
به جز تو دل نمی بندم
فریب واده هایت را
ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده های تو
میان گریه میخندم
تو بودی آسمان من
غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو
به بام دیگری سر زد
قسم بر سوز پنهانم
تو را دیگر نمی خواهم
که از باغ دو چشم تو
پرستوی دلم پر زد
در آن غمگین غروب سرد
تو از شهرم سفر کردی
نگاهم در افق ها مُرد
و من افسوس می خوردم
شیار گونه هایم را
گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم
ولی ایکاش می مُردم
برو دیگر که دل از غم رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کردم
خداحافــــــــــــــــــــــــــــــــــظ ، خداحافــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظ
که دیگر بر نمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی گردم
که دیگر بر نمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی گردم

